تو را من چشم در را هم طاق بستان.
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٧ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦
با این همه، ای قلب دربه در
هرگز از یاد مبر،
ما، من و تو
انسان را رعایت کردیم
خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود
******************
با این همه، ای قلب دربه در
هرگز از یاد مبر،
ما، من و تو
عشق را رعایت کردیم
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٠ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦
1
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٢ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦
حال همه ما خوب است.
اما تو باور مکن.
احسان
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢۱ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦
برای امیر شیخ کاظمی که مرد شد.
برای معصومیت از دست رفته کودکی او و من.
امروز خبردار شدم که امیر شیخ بعد از چند روز تو کما بودن، بهوش اومده و به بخش منتقل شده. امیر مثل من، مثل ناصر، محمد بخشی، حسن صادقی، مجتبی خانه کشی، عیسی منصوری و دهها افسر وظیفه دیگه جمعی معاونت عملیات ویژه تهران بزرگ – خط ویژه هستش. از قرار معلوم قبله عید سر آماده باش طرح نوروزی پاس پیاده طول ری بوده و صبح به یه موتوری که خط ویژه رو بدون کلاه در حال عبور بوده ایست میده، طرف هم فحاشی می کنه و در می ره. امیر هم شمارش و بر می داره. حوالی غروب همون روز راننده موتور که از اراذل و اوباش بوده با رفیقاش از پشت با چوب می زنن به سر امیر و بعده کلی ضرب و شتم امیر قبض شو برمی دارن و فرار می کنن. بعد حدود 10 دقیقه کلانتری و آمبولانس می رسه و می برنش بیمارستان. شدت ضربه باعث می شه امیر چند روز بره تو کما.
این چیزها برای ما که مثل سگ مجبور بودیم هر روز 8-10 ساعت تو خط ویژه های اتوبوس تو این خوکدونی ( تهران ) پست بدیم عادی بود. کارمون این بود که هر روز مثل سگها تو خطوط ویژه راه بریم تا یک موتور یا ماشین یا هزار کوفت و زهرمار دیگه رد نشه یا روزی چند تا موتور بگیریم یا قبض جریمه پر کنیم تا غفاری با افتخار خدمت سرهنگ مصیبی با گزارش عملگرد ما رو بده و سردار محترم فرماندهی تهران بزرگ با سری بلند تو تلویزیون از عملکرد راهور تهران بزرگ برای شما ملت شریف گزارش بده البته به قیمت مرد شدن بچه ها.
برای اولین بار تو 4 مرداد 85 حوالی 8 شب تو میدون شاپور ( وحدت اسلامی ) مثل سگ از یه قلچماق نوازش شدم، حالم واقعاً بد بود، از شدت عصبانیت می لرزیدم. غفاری ( ستواندوم علی غفاری سر کلانتر منطقه 11 ) برای ابزار همدردی سوار ماشینم کرد و مرد شدنم رو تبریک گفت.
" تازه شدی افسر خط ویژه، جناب سروان. افسری که تو خط ویژه خدمت می کنه تا درگیر نشه اصلاً نباید بهش کارت داد. اصلاً خدمت نکرده. به قول امید ( سرهنگ مصیبی – کد بیسم ما امید بود. ) افسری که درگیر نشه و نخوره و نزنه نباید ادعا کنه. وقتی که یه بار زدی یا یه بار خوردی، اونوقت مرد شدی. اینجاست که می گن خدمت آدم و مرد می کنه. "
من مرد شده بودم. مثل بخشی یا عیسی منصوری که قبل از من - از هم پایه های من - مرد شده بودند. وسط خیابون شاپور به زور شلوارم رو کشیدن پایین، ختنم کردن و دامن مردانگی به پام کردن. مرد شدنم تو خیابون های تهران فقط همون یکبار نبود، خیلی جاها، خیلی روزها باز هم مرد شدم. سر مردانگی زیاد بهم لوح تقدیر مردانگی دادند. مردانگی اجباری. ما با پر کردن قبضهای جریمه، با گرفتن روزی 3-4 تا موتور ، با شکوندن تلق موتور و هزار و یکجور گه کاری دیگه مرد شدیم و مردانگیمون رو به شماها نشون دادیم. ( به قول ما مردانگی و به قول شما عقده. )
ما رو با فحش و ناسزا، تف انداختن، داد و بیداد و تهدید، جنگ و دعوا و کتک کاری مرد کردن. یا شاید هم مردانه کردن.
مثل دخترکی 15 ساله به زور به خانه بخت فرستاده شدیم با جهاز کودکی و معصومیت تا داماد کهنسال پرده بکارت کودکیمان را در خیابان در حضور هزاران شاهد و گواه پاره پاره نماید و شما به شادباش نهادن تخم کودکی دیگر بنشینید.
امیر جان مرد شدنتان را خدمت شما تبریک و تهنیت عرض می نماییم.
از طرف جمعی دوستان
---------------------------------------
معصومیت از دست رفته کودکی، هزاران آرمان و اعتقاد لجن مال شدی کودکی، فحش ناسزا تحقیر، نگاههای سنگین و دنبال دار، مشاهده تگرار مضحک تاریخ، زیر پا گذاشتن انسانیت، تحمل ناله ها و نفرین ها همه برای رسیدن به اینجا که من، امیر، محمد، کاشف، اسماعیل، فرزاد در آن هستیم. خلاء. نبود مطلق همه چیز، احساس، علاقه، درد، دوست داشتن، توهم و رویا. خلاء. نبود مطلق همه چیز حتی هوا برای تنفس برای زیستن.
نمی فهمید.
تکرار تکرار تکرار، روزمرگی روزمرگی روزمرگی.
بودن در مرکز دایره تکرار کمدی و مضحگ تاریخ. شاید هم تکرار تراژدیک. 16 آذر سالهای قبل آن سوی میله ها و مشتهای گره شده و صدای گرفته. 16 آذر امسال این سوی میله ها همراه با باطوم، اسپری و شوکبرقی. نگاههای سنگین زن جوان خیابان انقلاب، زمزمه های نامفهوم زنان میدان هفت تیر، نفرین های واضح و شفاف جوانک خیابان اوستا روبروی خانه بروجردی. زیر پا گذاشتن تمامی آرمانها و اعتقادات. پایین آمدن از کوه و زیستن در میان روزمرگی. از دست دادن تمامی آنچه که به واسطه داشتنشان به خود می بالیدیم را یکجا دود کردند و ما به هوا دادیم. تمامی آنچه که دوستشان می داشتم.
پلاک، موتور، کفی، 1109، 1090، باطوم، اسپری، طرح ترافیک، خط ویژه، عوامل خط زرد، سگهای قلاده سفید، امید، قبضهای جریمه پر شده، فوق العاده تنبهی، آمار کم قبض و موتور توقیفی، غفاری، 107-10.
برای معصومیت از دست رفته کودکی، برای تمامی احساسات لجن مال شده و زنگ زده شیرین کودکی متاسفم. مرد شدیم تا راحت سر فرو آوریم. شعر زیبای ایستادگی ما مچاله شد. قایق عشق ما بر صخره زندگی روزمره در هم شکست تا مردی اینچنین زاده شود.
و تنها یک جواب : سخت نگیر.
--------------
امید از امید 3: اوامرتون به امید 228 ابلاغ شد. 2-10 ، 107-10.
-------------
ای برادران
...
در میان این هیاکل
نیمی از رنج
و
نیمی از مرگ
که در گذرگاه رویای ابلیس به خلاء پیوسته اند
شاید تصویری چنان بتوانید یافت.
...
اینان به مرگ از مرگ شبیه ترند.
اینان از مرگی بی مرگ شباهت برده اند.
سایه ئی لغزانند که
چون مرگ
بر گستره غمناکی که خدا به فراموشی سپرده است
جنبشی جاودانه دارند.
نوشته شده در خلاء. ( احسان )
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٢ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦
چند روز دیگه دومین سالگرد شروع به کار وبلاگ من و محسنه. آقا محسن یادته؟
دو نفر که طبق معمول چت بودند خاطرخواتم را راه انداختیم و هر وقت خیلی اوضاع خراب بود سری بهش زدیم و زری هم زدیم.
راستش دیگه نه حالی هست و نه حرفی واسه زدن. نمی دونم شاید محسن هنوز حال داشته باشه. ما دیگه واقعاً واسه این کار پیریم و بی خاصیت. گذشت دیگه. وقتی مدت زمان طولانی مثل آدمی باشی که زیر هزاران دست و پا له شده و آخرین قطرات احساسش مثل شاش به چاه توالت ریخته باشه، بنظرم دیگه هیچ حالی واسه وبلاگ بازی نمی مونه. قصة ما مثل خیلی قصه های دیگه به سر آمده و خودمون حالیمون نیست.
آخرش ما هم مثله آقا کلاغه به هیچ جا نرسیدیم تا بی سرزمین تر و در به در تر از باد زندگی کنیم. شاید این سرنوشت محتوم ماست که نه در واقعیت و نه حتی قصه های بچه ها جایی نیست تا لحظه ای آرامش رو تجربه کنیم. نه آقا محسن؟
------
دستی جام شراب و هم کلام با « بی تو به سر نمی شود » استاد، شبی دگر به مستی گذشت.
به سلامتی تمامی شما نخاله گان عالم پیاله ای پر شد و خالی. به سلامتی باران، به سلامتی شما و به سلامتی ما.
برای محسن با عشق و نفرت:
از یاد نخواهم برد
که
عشق را
رعایت کردی
که انسان را
رعایت کردی
خود اگر شاهکار خدا بودی یا نبود.
نوشته شده ساعت 35: 23 29 اسفند 1385. آمل
ساعت 2 صبح به قصد کوهپیمایی می ریم به حوالی آمل. احتمالاً خوردن این می ره واسه اون ور سال.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٧ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥
(( همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ))
باز هم ۲۹ دی و باز هم شب تولد من و باز هم ...
شايد ديگه از ام دوتا ( من و احسان ) گذشته باشه که وبلاگ بنويسيم. ولش کن ما که اعتقاداتمون و احساساتمون و علايقمون لگد مال شد...
وبلاگ واسه جوون ها ست واسه اونها که هنوز دلی دارند و حوصله ای.
بگذريم بيت بالا رو به احسان که تو خيابون های تهران مچاله شد و نابود تقديم می کنم و به خودم که ... (...)
قرمه سبزی
رشت خانه پدری
بامداد ۲۹/۱۰/۸۵
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٥ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥
حرف خاصی نیست برای زدن.
حتی حوصله ریدن به محسن هم نیست.
پس گورمو گم می کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱۱ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥
سلام.
وقتی حرفی نيست سکوت بهتره.
((چاره نمونده جز کوچ))
قرمه سبزی
۱۳۸۵/۹/۲۴
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥
اين يک اعتراف است:
احساس خيلی بديه که آدم از اون چيزی که به نظر می آد ( در نظر ديگران ) بدتر باشه و خيلی دردناکه که خودش ندونه که چه کار می تونه واسه خودش بکنه. اين يعنی برزخ!!! ( دقيقاْ همون جايی که الان من هستم )
قرمه سبزی
۲۱/۷/۸۵
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
از بختیاری ماست
شاید
که آنچه دلخواه ماست
یا بدست نمی آید
یا از دست می گریزد.
مارگوت بیکل/ احمد شاملو
قرمه سبزی
رشت خانه پدری
۱۵/۷/۱۳۸۵
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢۳ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥
- موسیقی فیلم سفر به چزابه و برقی که در این وانفسای گرمای مرداد مدام میل رفتن دارد و این کامپیوتر بیچاره که از دست فشارهای پریودیک من که تقریباً ماهی یکبار آن هم به مدت 2 یا سه روز پیش می آید خسته است و اتاقی در کنار اتاق من که در آن اتاق زنان خانه به همراه هم می خندند در این نیمه شب 18 مرداد 1385. -
میل نداشتن یعنی تعلق نداشتن احساسات و روح آدمی به چیزی که از او انتظار انجام آن می رود و این ابتدای ماجراست یعنی ناسازگاری و نهایت اندک اخمی اگر شخص انسانی پرخاش جو نباشد یا به دنبال جنجال نباشد یا موضوع آن قدر ها هم مهم نباشد که اگر هر کدام این ها نبود واکنش خشن تر و تندتر خواهد بود ...
و اما انسانی که خود میلی به آنچه زیستنش می نامیم ندارد، اما واکنش نشان نخواهد داد یا آن که شدیداً نشان خواهد داد درست در این نقطه تضاد یک روح با رفتاری که از او سر می زند رخ خواهد داد و در این جاست که شکسپیر می گوید:
To be or not to be
قرمه سبزی
رشت خانه پدری
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۱ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥
موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آبها از آسياب افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد به گوش
دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
آبها از آسياب افتاد ه است
دارها برچيده خونها شسته اند
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبنهاي پليدي رسته اند
مشتهاي آسمانكوب قوي
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
يا نهان سيلي زنان يا آشكار
كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
............
آبها از آسياب افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
اخوان راست می گفت
کاشکی اسکندری پيدا شود
dont forget
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۸ ب.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥
برای شهدای امروز
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند،
وگرنه يزيدياند»!...
dont forget
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour
چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥
ماییم که گه نهان و گه پیداییم
گه مومن و گه یهود و گه ترساییم
تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون می اییم
dont forget
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ توسط ehsan & mohsen pourang & ahmadi pour